محفل دلسوختگان
عاشقم.عاشق وجزوصل تو درمانش نیست
کیست کاین آتش افروخته در جانش نیست
جزتو درمحفل دلسوختگان ذکری نیست
این حدیثی است که آعازش و پایانش نیست
راز دل را نتوان پیش کسی بازنمود
جز بردوست که خود حاضرو پنهانش نیست
باکه گویم که بجز دوست نبیند هرگز
آن که اندیشه و دیدار به فرمانش نیست
گوشه چشم گشا برمن مسکین بنگر
نازکن ناز که این بادیه سلطانش نیست
سر خم بازکن و ساغر لبریزم ده
که به جز تو.سرپیمانه وپیمانش نیست
نتوان بست زبانش زپریشان گویی
آن که در سینه به جز قلب پریشانش نیست
پاره کن دفتر وبشکن قلم و دم بربند
که کسی نیست که سرگشته و حیرانش نیست
نهانخانه
اسرار
بردر
میکده از روی نیازآمده ام
پیش
اصحاب طریقت به نماز آمده ام
از
نهانخانه اسرار ندارم خبر
به
در پیر مغان صاحب راز آمده ام
ازسر
کوی تو راندند مرا با خواری
با
دلی سوخته از بادیه بازآمده ام
صوفی
و خرقه خود زاهد و سجاده خویش
من
سوی دیر مغان .نغمه نوازآمده ام
بادلی
غمزده از دیر به مسجد رفتم
به
امیدی هله با سوز و گداز آمده ام
تاکند
پرتو رویت به دوعالم غوغا
بر
هر ذره به صد راز و نیاز آمده ام
مدت طولانی بود که به علت مشغله کاری نتونستم براتون مطلب جدیدی بنویسم ولی سعی می کنم دوباره نوشتن رو شروع کنم
خصوصا در مورد بازاریابی
عاشقی بی قرارم
کس ندارد خبر از دل زارم
آرزویی جز تو در دل ندارم
من به لبخندی از توخرسندم
مهر ای تو ای مرد آرزو مندم
بر تو پایبندم
از تو وفا خواهم
من ز خدا خواهم
تا به رهت بازم جان
تا به تو پیوستم
از همه بگسستم
بر تو فدا سازم جان
![]()
عشق با حسرت عاشق زيباست
عشق با نبض دقايق زيباست
عشق در حسرت ديدار تو زيباست
![]()
![]()
![]()
به اميد معشوق![]()
![]()
![]()
در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهايي ما را به رخ ما بكشد
تنه اي بر در اين خانه تنها زد و رفت
رنج نرسیدن به یک خواسته
قدرت ما را برای
رسیدن به بهترینها زیاد میکند
زندگی جذبه دستی است که می چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهایی ماه
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر
زندگی شستن یک بشقاب است
زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است
زندگی مجذور آینه است
زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست
هر کس این پنج چیز را نداشته باشد از زندگی خود بهره ای نمی برد:
عقل ، دین ، ادب ، شرم و خوش خلقی

عیدتون مبارک ![]()
![]()
![]()
شخصی که از آنجا عبور می کرد اعتراض نمود و گفت: ای مرد چرا حیوان زبان بسته را می زنی؟
ملا گفت: ببخشید نمی دانستم که از خویشاوندان شماست اگر می دانستم به او اسائه ادب نمی کردم؟!
اتفاقا در بازار برای الاغش مشتری پیدا شد اما تا دید الاغ دم ندارد از معامله پشیمان شد.
اما ملا بلافاصله گفت : ناراحت نشوید دم الاغ در خورجین است!؟
خجالت نمی کشی خود را مسخره مردم نموده ای و همه تو را دست می اندازند در صورتیکه من دانشمند هستم و هر شب در آفاق و انفس سیر می کنم.
ملا گفت : ایا در این سفرها چیز نرمی به صورتت نخورده است؟
دانشمند گفت :اتقاقا چرا؟
ملا با تمسخر پاسخ داد: درست است همان چیز نرم دم الاغ من بوده است!
دوست ملا گفت : غذای خیلی خوبی است و راجع به منافع ان سخن گفت.
بعد از اینکه غذایشان را خوردند و سیر شدند بادمجان دلشان را زد به همین جهت ملا شروع کرد به بدگویی از بادمجان و از دوستش پرسید: خورش بادمجان چگونه غذایی است!؟
دوست ملا گفت: من دوست توام نه دوست بادمجان به همین جهت هر آنچه را که تو دوست داری برایت می گویم!
ملا گفت ای نادان این چه سوالی است که از من می پرسی؟ خوب معلوم است, خورشید روزها بیرون می آید که هوا روشن است و نیازی به وجودش نیست!
ولی ماه شبهای تاریک را ورشن می کند, به همین جهت نفعش خیلی بیشتر از ضررش است!
مردی از انجا می گذشت وقتی ماجرا را شنید گفت:اینکه دیگر شکر کردن ندارد.
ملا گفت: احمق جان نمی دانی اگر به جای درخت گردو زیر درخت خربزه خوابیده بودم نمیدانم عاقبتم چه بود؟!
روزی ملا به حمام رفته بود اتفاقا حاکم شهر هم برای استحمام آمد حاکم برای اینکه با ملا شوخی کرده باشد رو به او کرد و گفت : ملا قیمت من چقدر است؟
ملا گفت : بیست تومان.
حاکم ناراحت شد و گفت : مردک نادان اینکه تنها قیمت لنگی حمام من است.
ملا هم گفت: منظورم همین بود و الا خودت ارزش نداری!
شخص پاسخ داد : این قبر علمدار امیر لشکر است!
ملا با تعجب گفت: مگر او را با علمش دفن کرده اند؟!
ملا گفت: لیوانی آب بده!
دخترک پاسخ داد: نداریم!
ملا پرسید: مادرت کجاست:
دخترک پاسخ داد : عزاداری رفته است!
ملا گفت: خانه شما با این حال و روزی که دارد باید همه قوم و خویشان به تعزیت به اینجا بیایند نه اینکه شما جایی به عزاداری بروید!
ملا هم ناراحت شد و بچه را خیس کرد.
زنش گفت: ملا این چه کاری بود که کردی؟
ملا گفت: باید برود و خدا را شکر کند اگر بچه من نبود و غریبه بود او را داخل حوض می انداختم!
ملا سپر بزرگش را نشان داد و گفت: ای نادان سپر به این بزرگی را نمی بینی و سنگ بر سر من می زنی؟
باغبان گفت : در باغ من نردبان می فروشی؟
ملا گفت: نردبان مال خودم هست هر جا که دلم بخواهد آنرا می فروشم.
ملا ه خانه رفت و لباسهای نواش را پوشید و به میهمانی برگشت اینبار همه او را احترام گذاشتند و با عزت و احترام او را بالای مجلس نشاندند!ملا هنگام صرف غذا در حالیکه به لباسهای نواش تعرف می کرد گفت: بفرمایید این غذاها مال شماست اگر شما نبودید اینها مرا داخل آدم حساب نمی کردند.
ملا به خانه رسید ناگهان دید که گوسفندش تبدیل به جوانی شده است
دزد رو به ملا کرد و گفت من مادرم را اذیت کرده بودم او هم مرا نفرین کرد من گوسفند شدم ولی چون صاحبم مرد خوبی بود دوباره به حالت اول بازگشتم.
ملا دلش به حال او سوخت و گفت: اشکالی ندارد برو ولی یادت باشد که دیگر مادرت را اذیت نکنی!
روز بعد که ملا برای خرید به بازار فته بود گوسفندش را آنجا دید. گوش او را گرفت و گفت ای پسر احمق چرا مادرت را ناراحت کردی تا دوباره نفرینت کند و گوسفند شوی!؟
ملا گفت او را به جایی می برند که نه اب هست نه نان هست نه پوشیدنی هست و نه چیز دیگری
پسر ملا گفت : فهمیدم او را به خانه ما می برند!
ملا گفت به خدا یادم نیست چونکه آن زمان هنوز به سن عقل نرسیده بودم!
ملا گفت به خاطر اینکه خودم بر روی آن ننشسته بودم و الا خودم هم با آن گم شده بودم!؟
ملا گفت : درست همین جا که ایستاده ای؟
اتفاقا از نظر علمی هم به علت اینکه زمین کروی شکل است پاسخ وی درست می باشد.
ملا که دزد را دیده بود او را تعقیب نمود و به او گفت:خروسم را بده! دزد گفت: من خروس ترا ندیده ام,
ملا دفعتا دم خروس را دید که از کیسه بیرون زده بود به همین جهت به دزد گفت درست است که تو راست می گویی ولی این دم خروس که از کیسه بیرون آمده است چیز دیگری می گوید.
ملا ناگهان شروع کرد به قوقولی قوقو! جوانان با تعجب از او پرسیدند ملا این چه صدایی است بنا بود مرغ شوی!
ملا گفت : این همه مرغ یک خروس هم لازم دارن
مرد: ... آره، ديگه نمیتونم بيش از اين منتظر بمونم.
زن: میخوای من از پيشت برم؟
مرد: نه! اصلاً فکرش را هم نکن.
زن: منو دوست داری؟
مرد: البته!
زن: آيا تا حالا به من خيانت کردی؟
مرد: نه! چرا چنين سؤالی میکنی؟
زن: منو مسافرت میبری؟
مرد: مرتب!
زن: آيا منو میزنی؟
مرد: به هيچوجه! من از اين آدما نيستم!
زن: میتونم بهت اعتماد کنم؟...
و برای دونستن «گفتگوهای پس از ازدواج» باز هم همين متن را بخون، البته اين دفعه از پائين به بالا
|
سلطان سریر صبح خیزان |
سر خیل سپاه اشک ریزان | |
|
متواری راه دلنوازی |
زنجیری کوی عشقبازی | |
|
قانون مغنینان بغداد |
بیاع معاملان فریاد | |
|
طبال نفیر آهنین کوس |
رهیان کلیسیای افسوس | |
|
جادوی نهفته دیو پیدا |
هاروت مشوشان شیدا | |
|
کیخسرو بی کلاه و بیتخت |
دل خوش کن صدهزار بی رخت | |
|
اقطاع ده سپاه موران |
اورنگ نشین پشت گوران | |
|
دراجه قلعههای وسواس |
دارنده پاس دیر بیپاس | |
|
مجنون غریب دل شکسته |
دریای ز جوش نانشسته | |
|
یاری دو سه داشت دل رمیده |
چون او همه واقعه رسیده | |
|
با آن دو سه یار هر سحرگاه |
رفتی به طواف کوی آن ماه | |
|
بیرون ز حساب نام لیلی |
با هیچ سخن نداشت میلی | |
|
هرکس که جز این سخن گشادی |
نشنودی و پاسخش ندادی | |
|
آن کوه که نجد بود نامش |
لیلی به قبیله هم مقامش | |
|
از آتش عشق و دود اندوه |
ساکن نشدی مگر بر آن کوه | |
|
بر کوه شدی و میزدی دست |
افتان خیزان چو مردم مست | |
|
آواز نشید برکشیدی |
بیخود شده سو به سو دویدی | |
|
وانگه مژه را پر آب کردی |
با باد صبا خطاب کردی | |
|
کی باد صبا به صبح برخیز |
در دامن زلف لیلی آویز | |
|
گو آنکه به باد داده تست |
بر خاک ره اوفتاده تست |
|
از باد صبا دم تو جوید |
با خاک زمین غم تو گوید | |
|
بادی بفرستش از دیارت |
خاکیش بده به یادگارت | |
|
هر کو نه چو باد بر تو لرزد |
نه باد که خاک هم نیرزد | |
|
وانکس که نه جان به تو سپارد |
آن به که ز غصه جان برآرد | |
|
گر آتش عشق تو نبودی |
سیلاب غمت مرا ربودی | |
|
ور آب دو دیده نیستی یار |
دل سوختی آتش غمت زار | |
|
خورشید که او جهان فروزست |
از آه پرآتشم بسوزست | |
|
ای شمع نهان خانه جان |
پروانه خویش را مرنجان | |
|
جادو چشم تو بست خوابم |
تا گشت چنین جگر کبابم | |
|
ای درد و غم تو راحت دل |
هم مرهم و هم جراحت دل | |
|
قند است لب تو گر توانی |
از وی قدری به من رسانی | |
|
کاشفته گی مرا درین بند |
معجون مفرح آمد آن قند | |
|
هم چشم بدی رسید ناگاه |
کز چشم تو اوفتادم ای ماه | |
|
بس میوه آبدار چالاک |
کز چشم بد اوفتاد بر خاک | |
|
انگشت کش زمانهاش کشت |
زخمیست کشنده زخم انگشت | |
|
از چشم رسیدگی که هستم |
شد چون تو رسیدهای ز دستم | |
|
نیلی که کشند گرد رخسار |
هست از پی زخم چشم اغیار | |
|
خورشید که نیلگون حروفست |
هم چشم رسیده کسوفست | |
|
هر گنج که برقعی نپوشد |
در بردن آن جهان بکوشد |
□
|
روزی که هوای پرنیان پوش |
خلخال فلک نهاد بر گوش |
|
سیماب ستارها در آن صرف |
شد ز آتش آفتاب شنگرف | |
|
مجنون رمیده دل چو سیماب |
با آن دو سه یار ناز برتاب | |
|
آمد به دیار یار پویان |
لبیک زنان و بیت گویان | |
|
میشد سوی یار دل رمیده |
پیراهن صابری دریده | |
|
میگشت به گرد خرمن دل |
میدوخت دریده دامن دل | |
|
میرفت نوان چو مردم مست |
میزد به سر و به روی بر دست | |
|
چون کار دلش ز دست بگذشت |
بر خرگه یار مست بگذشت | |
|
بر رسم عرب نشسته آنماه |
بر بسته ز در شکنج خرگاه | |
|
آن دید درین و حسرتی خورد |
وین دید در آن و نوحهای کرد | |
|
لیلی چو ستاره در عماری |
مجنون چو فلک به پردهداری | |
|
لیلی کله بند باز کرده |
مجنون گلهها دراز کرده | |
|
لیلی ز خروش چنگ در بر |
مجنون چو رباب دست بر سر | |
|
لیلی نه که صبح گیتی افروز |
مجنون نه که شمع خویشتن سوز | |
|
لیلی بگذار باغ در باغ |
مجنون غلطم که داغ بر داغ | |
|
لیلی چو قمر به روشنی چست |
مجنون چو قصب برابرش سست | |
|
لیلی به درخت گل نشاندن |
مجنون به نثار در فشاندن | |
|
لیلی چه سخن؟ پری فشی بود |
مجنون چه حکایت؟ آتشی بود | |
|
لیلی سمن خزان ندیده |
مجنون چمن خزان رسیده | |
|
لیلی دم صبح پیش میبرد |
مجنون چو چراغ پیش میمرد | |
|
لیلی به کرشمه زلف بر دوش |
مجنون به وفاش حلقه در گوش |
|
لیلی به صبوح جان نوازی |
مجنون به سماع خرقه بازی | |
|
لیلی ز درون پرند میدوخت |
مجنون ز برون سپند میسوخت | |
|
لیلی چو گل شکفته میرست |
مجنون به گلاب دیده میشست | |
|
لیلی سر زلف شانه میکرد |
مجنون در اشک دانه میکرد | |
|
لیلی می مشگبوی در دست |
مجنون نه ز می ز بوی می مست | |
|
قانع شده این از آن به بوئی |
وآن راضی از این به جستجوئی | |
|
از بیم تجسس رقیبان |
سازنده ز دور چون غریبان | |
|
تا چرخ بدین بهانه برخاست |
کان یک نظر از میانه برخاست |
|
هر روز که صبح بردمیدی |
یوسف رخ مشرقی رسیدی | |
|
کردی فلک ترنج پیکر |
ریحانی او ترنجی از زر | |
|
لیلی ز سر ترنج بازی |
کردی ز زنخ ترنج سازی | |
|
زان تازه ترنج نو رسیده |
نظاره ترنج کف بریده | |
|
چون بر کف او ترنج دیدند |
از عشق چو نار میکفیدند | |
|
شد قیس به جلوهگاه غنجش |
نارنج رخ از غم ترنجش | |
|
برده ز دماغ دوستان رنج |
خوشبوئی آن ترنج و نارنج | |
|
چون یک چندی براین برآمد |
افغان ز دو نازنین برآمد | |
|
عشق آمد و کرد خانه خالی |
برداشته تیغ لاابالی | |
|
غم داد و دل از کنارشان برد |
وز دل شدگی قرارشان برد | |
|
زان دل که به یکدیگر نهادند |
در معرض گفتگو فتادند | |
|
این پرده دریده شد ز هر سوی |
وان راز شنیده شد به هر کوی | |
|
زین قصه که محکم آیتی بود |
در هر دهنی حکایتی بود | |
|
کردند بسی به هم مدارا |
تا راز نگردد آشکارا | |
|
بند سر نافه گرچه خشک است |
بوی خوش او گوای مشک است | |
|
یاری که ز عاشقی خبر داشت |
برقع ز جمال خویش برداشت | |
|
کردند شکیب تا بکوشند |
وان عشق برهنه را بپوشند | |
|
در عشق شکیب کی کند سود |
خورشید به گل نشاید اندود | |
|
چشمی به هزار غمزه غماز |
در پرده نهفته چون بود راز | |
|
زلفی به هزار حلقه زنجیر |
جز شیفته دل شدن چه تدبیر |
|
زان پس چو به عقل پیش دیدند |
دزدیده به روی خویش دیدند | |
|
چون شیفته گشت قیس را کار |
در چنبر عشق شد گرفتار | |
|
از عشق جمال آن دلارام |
نگرفت هیچ منزل آرام | |
|
در صحبت آن نگار زیبا |
میبود ولیک ناشکیبا | |
|
یکباره دلش ز پا درافتاد |
هم خیک درید و هم خر افتاد | |
|
و آنان که نیوفتاده بودند |
مجنون لقبش نهاده بودند | |
|
او نیز به وجه بینوائی |
میداد بر این سخن گوائی | |
|
از بس که سخن به طعنه گفتند |
از شیفته ماه نو نهفتند | |
|
از بس که چو سگ زبان کشیدند |
ز آهو بره سبزه را بریدند | |
|
لیلی چون بریده شد ز مجنون |
میریخت ز دیده در مکنون | |
|
مجنون چو ندید روی لیلی |
از هر مژهای گشاد سیلی | |
|
میگشت به گرد کوی و بازار |
در دیده سرشک و در دل آزار | |
|
میگفت سرودهای کاری |
میخواند چو عاشقان به زاری | |
|
او میشد و میزدند هرکس |
مجنون مجنون ز پیش و از پس | |
|
او نیز فسار سست میکرد |
دیوانگیی درست میکرد | |
|
میراند خری به گردن خرد |
خر رفت و به عاقبت رسن برد | |
|
دل را به دو نیم کرد چون ناز |
تا دل به دو نیم خواندش یار | |
|
کوشید که راز دل بپوشد |
با آتش دل که باز کوشد | |
|
خون جگرش به رخ برآمد |
از دل بگذشت و بر سر آمد |
|
او در غم یار و یار ازو دور |
دل پرغم و غمگسار از او دور |
|
چون شمع به ترک خواب گفته |
ناسوده به روز و شب نخفته | |
|
میکشت ز درد خویشتن را |
میجست دوای جان و تن را | |
|
میکند بدان امید جانی |
میکوفت سری بر آستانی | |
|
هر صبحدمی شدی شتابان |
سرپای برهنه در بیابان | |
|
او بنده یار و یار در بند |
از یکدیگر به بوی خرسند | |
|
هر شب ز فراق بیت خوانان |
پنهان رفتی به کوی جانان | |
|
در بوسه زدی و بازگشتی |
بازآمدنش دراز گشتی | |
|
رفتنش به از شمال بودی |
باز آمدنش به سال بودی | |
|
در وقت شدن هزار برداشت |
چون آمد خار در گذر داشت | |
|
میرفت چنانکه آب در چاه |
میآمد صد گریوه بر راه | |
|
پای آبله چون به یار میرفت |
بر مرکب راهوار میرفت | |
|
باد از پس داشت چاه در پیش |
کامد به وبال خانه خویش | |
|
گر بخت به کام او زدی ساز |
هرگز به وطن نیامدی باز |
|
تاریخنویس عشقبازان |
|
شیرینرقم سخن ترازان |
|
از سرور عاشقان چو دم زد |
|
بر لوح بیان چنین رقم زد |
|
کز «عامریان» بلند قدری |
|
بر صدر شرف خجستهبدری |
|
مقبول عرب به کارسازی |
|
محبوب عجم به دلنوازی |
|
از مال و منال بودش اسباب |
|
افزون ز عمارت گل و آب |
|
چون خیمه درین بساط غبرا |
|
میبود مقیم کوه و صحرا |
|
عرض رمهاش برون ز فرسنگ |
|
بر آهوی دشت کرده جا تنگ |
|
اشتر گلههاش کوه کوهان |
|
چون کوه بلند، پر شکوهان |
|
خیلش گذران به هر کناره |
|
چون گلهی گور بیشماره |
|
داده کف او شکست حاتم |
|
بر بسته به جود، دست حاتم |
|
سادات عرب به چاپلوسی |
|
پیش در او به خاکبوسی |
|
شاهان عجم ز بختیاری |
|
با او به هوای دوستداری |
|
از جاه هزار زیب و فر داشت |
|
و آن از همه به، که ده پسر داشت |
|
هر یک ز نهال عمر شاخی |
|
وز شهر امل بلندکاخی |
|
لیکن ز همه، کهینه فرزند |
|
میداشت دلش به مهر خود بند |
|
بر دست بود بلی دهانگشت |
|
در قوت حمله، جمله یک مشت |
|
باشد ز همه به سور و ماتم |
|
انگشت کهین سزای خاتم |
|
آری، بود او ز برج امید |
|
فرخندهمهی تمامخورشید |
|
فرخندگی مه تمامش |
|
بیرون ز قیاس، و قیس نامش |
|
سر تا قدم از ادب سرشته |
|
بر دل رقم ادب نوشته |
|
چون لعل لبش خموش بودی |
بر روزن راز، گوش بودی | |
|
چون غنچهی تنگ او شکفتی |
سنجیده هزار نکته گفتی | |
|
بینا، نظر پدر به حالش |
خرم، دل مادر از جمالش | |
|
حالیست عجب، که آدمیزاد |
آسوده زید درین غمآباد | |
|
غافل که چه بر سرش نوشتهند |
در آب و گلش چه تخم کشتهند | |
|
آن را که به عشق، گل سرشتند |
وین حرف به لوح دل نوشتند، | |
|
شسته نشود ز لوحش این حرف |
ور عمر کند به شست و شو صرف | |
|
قیس آن ز قیاس عقل بیرون |
نامش به گمان خلق مجنون | |
|
ناگشته هنوز اسیر لیلی |
میداشت به هر جمیله میلی | |
|
یک ناقهی رهگذار بودش |
کرنده به هر دیار بودش | |
|
هر روز بر او سوار گشتی |
پوینده به هر دیار گشتی | |
|
آهنگ به هر قبیله کردی |
جویایی هر جمیله کردی | |
|
جمعی به دیار وی رسیدند |
و آن میل و شعف ز وی بدیدند | |
|
گفتند که در فلان قبیله |
ماهیست چو حور عین جمیله | |
|
لیلی آمد به نام و، خیلی |
هر سو به هواش کرده میلی | |
|
حسن رخش از صف برون است |
هم خود برو و ببین که چون است! | |
|
از گوش مجوی کار دیده! |
فرق است ز دیده تا شنیده | |
|
این قصه شنید قیس برخاست |
خود را به لباس دیگر آراست | |
|
از شوق درون فغان برآورد |
و آن ناقه به زیر ران درآورد |
|
میراند در آرزوی لیلی |
تا سر برود به کوی لیلی |
|
چون مردم لیلیاش بدیدند |
بر وی دم مردمی دمیدند | |
|
گفتند به نیکویی ثنایش |
کردند به صدر خانه جایش | |
|
لیک از هر سو نظر همی تافت |
از مقصد خود اثر نمییافت | |
|
خون گشت ز ناامیدیاش دل |
ناگاه برآمد از مقابل | |
|
آواز حلی و بانگ خلخال |
گرداند سماع آن بر او حال | |
|
در حلهی ناز دید سروی |
چون کبک دری روانتذروی | |
|
رویی ز حساب وصف بیرون |
گلگونه نکرده، لیک گلگون | |
|
آهو چشمی که گویی آهو |
چشمش به نظاره دوخت بر رو | |
|
هر موی ز زلف او کمندی |
بر پای دلی نهاده بندی | |
|
گشتند به روی یکدگر خوش |
در خرمن هم زدند آتش | |
|
آن پرده ز رخ گشاد میداشت |
وین صبر و خرد به باد میداشت | |
|
آن ناوک زهردار میزد |
وین زمزمهی هلاک میزد | |
|
آن از نم خوی جبین همی شست |
وین دفتر عقل و دین همی شست | |
|
آن بر سر حسن و ناز میبود |
وین سربه ره نیاز میبود | |
|
چون غنچه به هم دو سرو گلرنگ |
کردند آغاز صحبتی تنگ | |
|
شد دیده چو بهرهور ز دیدار |
گشتند شکرشکن به گفتار | |
|
هر یک به بهانهای ز جایی |
میگفت نبوده ماجرایی | |
|
نی شرح غم نو و کهن بود |
مقصود سخن هم این سخن بود | |
|
غافل ز فریب این غمآباد |
بودند ز بند هر غم آزاد | |
|
الا غم آن که چون سرآید |
این روز وصال و، شب درآید، |
|
دور از دلبر چگونه باشند |
|
بییکدیگر چگونه باشند |
|
زرین علمی که مشرق افراخت |
|
دور فلکاش به مغرب انداخت |
|
قیس و لیلی ز هم بریدند |
|
دیدند ز فرقت آنچه دیدند |
|
آن ناقه به جای خویشتن راند |
|
وین پایشکسته در وطن ماند |
عن الرّضا عليه السلام
إنّ شـرّ النـّاس مـَن مَنع رفـدَه -
وَ أكل وحـدَه -
وَ جلـدَ عبـدَه -
امام رضا عليه السلام فرمود
به راستـى كه بـدترين مردم كسى است ك يارىاش را (از مردم) باز دارد
و تنها بخورد -
و افراد تحت امرش را بزند -
تحف العقول,ص 448
عن الرّضا عليه السلام
اصحاب السلطان بـالحَذر وَ الصـّدّيق بـالتّـواضُع وَ العدوّ بـالتّحـــرُز وَ العامّة بالبشـر
امام رضا عليه السلام فرمود
با سلطان و زمامـدار با تـرس و احتياط همراهى كن -
وبا دوست با تواضع و فرو تني -
و با دشمـن بـا احتيـاط و اجتناب -
و بـا مـردم بـا روى خـوش -
بحارالانوار,ج78,ص 356

